پسرم ارشیاپسرم ارشیا، تا این لحظه: 20 سال و 1 ماه و 15 روز سن داره
دخترم هانیادخترم هانیا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 6 روز سن داره

یادداشتهای مامان

خاطره ای از بچگی ارشیا گلی ....

سلااااام فندق هاااااام ....  دیشب داشتیم با بابایی خاطرات بچگیتون رو مرور میکردیم که یادم به دوتا خاطره از خرابکاریه ارشیا گلی  افتاد و گفتم برات اینجا بنویسم تا یادگاری بمونه تا وقتی بزرگ شدی بخونی و بفهمی که چه کارایی کردی با مامانی ... حدودا سه یا چهار سالت بود که نشسته بودی  تو سالن خونه و داشتی بازی میکردی که وقتی اومدم پیشت دیدم فرش خونمون رو تبدیل به دفتر نقاشی کردی و تا دلت خواسته نقاشی کشیدی روش . بهت گفتم چرا رو فرش نقاشی کشیدی گفتی آخه دفتر نقاشیمو پیدا نکردم حوصلم هم سر رفته بود .   یه روز تو اتاق خواب مامانی بازی میکردی و مامان هم داشت اتاقرو جمع و جور میکرد که دیدم صدات در نمیاد اومدم بالای سرت نگات ...
3 مهر 1395

تولد جوجوهام۲.....

سلام جوجوهااااام.... تو پست قبلی بهتون گفتم که تولدتون رو زودتر از روز اصلیشون گرفتم چون روز تولد ارشیا گلی 15 شهریور و روز تولد هانیا گلی هم 24 آبان هست . ولی چون اون موقع دیگه عمو مهدی و زن عمو پروانه نبودن و آخر مرداد میخواستن برگردن چابهار و چون هانی گلی هم به عبارتی دیوونم کرده بود از بس کفت پس تولد من کی میشه مامان  . کی برام جشن میگیرین مامان و اینکه همش اسباب بازیهات و وسایلات رو کادو میکردی و خودتم باز میکردی و ذوق میکردی و خودت برا خودت جشن میگرفتی به خاطر همین تصمیم گرفتیم تولدتون رو با هم و زودتر از موعدش بگیریم  که البته کلی بهتون خوش گذشت و خاطره ای شد براتون از تولد دوتاتون با هم . چون فعلا کامپیوترم خرابه مجبورم...
3 مهر 1395

تولد جوجوهام....

جوجوهای مامان سلام... اومدم تابراتون از تولدتون که تقریبا یک ماه پیش بود بگم . میخواستم وقتی ویندوز کامپیوتر رو عوض کردم براتون درباره ی تولدتون بنویسم تابتونم عکسهای خوشگلتون رو هم بزارم که متاسفانه هنوز موفق نشدم یعنی راستش خودم که بلد نیستم به جایی هم نمی تونم اعتماد کنم تا ببرم برام عوض کنن. خلاصه اینکه جوجوها، مامانی از دست شما روزگار نداره والا. چون خراب شدن کامپیوتر و لنگ موندن کار من تقصیر شما وروجکهاس. البته من به خاله شمیم هم گفتم که بیاد و براتون بنویسه ولی نمیدونم چرا ننوشته شایدم یادش رفته . نمیدونم والا... خوب بگذریم... خلاصه اینکه براتون تولد گرفتیم حالا اینکه چرا زودترگرفتیم رو تو مطلب بع...
29 شهريور 1395

آخرین روزای تابستون....

سلام فندق های مامانی ... ا ومدم تا از تموم شدن آخرین روزای تابستون و تموم شدن تعطیلات بهتون بگم و بگم که دیگه تفریح و استراحت و خوش گذرونی تموم شد و درس و مشق و مدرسه شروع شد .  البته به حال هانیا گلی فرقی نمیکنه چون هنوز یکسال دیگه هم وقت داره برای آزاد بودن ولی ارشیا گلی دیگه باید بازیگوشی رو کنار بزاره و فکر درس و مدرسه باشه بخصوص اینکه امسال توی یه مدرسه ی جدید هست و محیط جدید .  شاید اولش یه کم برات سخت باشه ولی به مرور زمان یه کم که بگذره دوستای جدید پیدا میکنی و عادی میشه برات  . میدونم که امسال هم با نمرات عالی و مقام های خوبی که میاری مامانی و بابایی رو خوشحال  میکنی و مثل همیشه مایه ی افتخار و سربلندی  ...
28 شهريور 1395

نتم خرابه.....

سلام فندق های مامان .....    بعد از یه وقفه خیلی طولانی اومدم بگم که عزیزانم اگه میبینید مامان نمیاد زود به زود وبتونو اپ کنه براتون دلیلش این نیست که یادم میره یا وقت نمیکنم جوجه هام . چون نت ندارم نتم مشکل پیدا کرده و نمیتونم نتم رو فعال کنم به خاطر همین نمیتونم براتون مطلبی رو بنویسم که به یادگار بمونه براتون . ولی بدونین که مطلب های زیادی تو ذهنم هست که براتون بنویسم انشالله نتم که درست شد میام و وبتونو سرو سامون میدم فندق هام . الانم هم از خونه ی باباجون دارم براتون مینویسم . یه جورایی فرصت رو غنیمت شمردم ....  خوب جوجوهام انشالله مامان به زودی با دست پر میاد سر وقت وبتون. کلی عکس و مطلب از تولد به یاد موندنیتون دار...
22 شهريور 1395

پس از مدتی طولانی ....

سلام فندق های مامانی ....   بعد از یه وقفه ی نسبتا طولانی اومدم عزیزانم.  خوب جونم براتون بگه که تو این مدتی که نت نداشتم. اتفاقات نسبتا زیادی افتاد . از همش مهمتر اینکه تولد مامانی بود توی چهاردهم خرداد که البته همزمان با تولد مامانی تولد دایی    رضاتون، هم هست که خدا رحمتش کنه . با رفتنش این روز هم از توی تقویم مامانی پاک شد .  الان تقریبا یه ماهی میشه که اسباب کشی کردیم و جابجا شدیم اومدیم همسایه ی عمو رضا    شدیم و تو و هانی هم از صبح تا شب با امیرعلی سرگرم بازی هستین و عصرا هم همتون با هم  میرین تو کوچه و با پسر خاله های امیر علی دوچرخه سواری  میکنید خلاصه که خوش  &nb...
13 تير 1395

اسباب کشی ...

سلام جوجوهای مامانی ....      اومدم بهتون بگم که تو این مدتی که پیدام نبود درگیر اسباب کشی بودیم و بالاخره    جابجا شدیم و الان تو یه خونه ی جدید هستیم .      اینجا  نت ندارم که بتونم براتون مطلب بذارم پس اگه یه مدتی پیدام نشد دعوام نکنین     دعوام نکنین  د ...
16 خرداد 1395