خاطره ای از بچگی ارشیا گلی ....
سلااااام فندق هاااااام .... دیشب داشتیم با بابایی خاطرات بچگیتون رو مرور میکردیم که یادم به دوتا خاطره از خرابکاریه ارشیا گلی افتاد و گفتم برات اینجا بنویسم تا یادگاری بمونه تا وقتی بزرگ شدی بخونی و بفهمی که چه کارایی کردی با مامانی ... حدودا سه یا چهار سالت بود که نشسته بودی تو سالن خونه و داشتی بازی میکردی که وقتی اومدم پیشت دیدم فرش خونمون رو تبدیل به دفتر نقاشی کردی و تا دلت خواسته نقاشی کشیدی روش . بهت گفتم چرا رو فرش نقاشی کشیدی گفتی آخه دفتر نقاشیمو پیدا نکردم حوصلم هم سر رفته بود . یه روز تو اتاق خواب مامانی بازی میکردی و مامان هم داشت اتاقرو جمع و جور میکرد که دیدم صدات در نمیاد اومدم بالای سرت نگات ...
نویسنده :
فریما
20:58



